تبليغاتX
تنها ترین گل تنها

تنها ترین گل تنها

 

                   

         

       میلاد با سعادت بزرگ بانوی عالم بر همه ی مادران و بانوان عالم مبارک باد

    

                          

روزی که به برکه ی عشق رسيدم، رودخانه شدم و خروشيدم!

روزی که زير باران عشق دل را به تو سپردم، دريا شدم

 و آن روز که عشق را به جان يافتم، به اقيانوسها پيوستم!

تا يک روز تو آمدی

و من در وسعت زيبايی خداييت غرق شدم.

و جان را به خاکپای تو سپردم و تن را به خدمتت؛

و گرچه هيچ نداشتم،

دل را به تو دادم، همه چيز ديروزم را به همه چيز فرداهايم!

و امروز در ساحل برکه ی فراتر از اقيانوس تو

دريای وجودم را به اميد امواج لطفت

به دست نسيم محبتت می سپارم،

و دل را برای هميشه

خاکپای قدوم مقدست می کنم

تا روی سياهم را در پناه قلب سرخ عاشقم بپوشانم

و از تو راه و رسم عشق بياموزم

و با تو تا بيکران ها سفر خواهم کرد.

 با تو خواهم بود

تا هميشه

 

     

           مادرم روزت مبارک

          

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/03 توسط یاسمن |


 

آقا اجازه ما دلمان تنگ می شود
در کوچه ای که با خفقان رنگ می شود
آقا اجازه پنجره ها فحش می دهند
حتی پرنده توی هوا سنگ می شود
تا دست می بریم به سوی سلام ها
نا گاه خنده ها همه خرچنگ می شود
زنگ اول و زنگ آخر همیشه ترس
ترس از لجن شدن ثمر این زنگ می شود
دیگر امیر توت به سارا نمی دهد
تجریش پول زحمت بابا نمی دهد
بابا به شوش می رسد و چشمهایش همه اشک
بر در و دیوار خانه همه لاف و کشک
آقا اجازه کج شده دست رفیقمان
فراش پیر سادگیش کرده پیرمان
هی کاجهای مدرسمان غیب می شوند
از کیف همکلاسی نان غیب می شود
این کاجها که یا خودشان می روند و یا
دزدیده می شوند به یک دست آشنا
و یا اینکه کیف همکلاسی دندان گرد کرده است
و یا توی آن افسون و ورد کرده اند
آقا اجازه مدرسه را خون گرفته
حوض حیاط قسمت خرچنگ می شود
باشد ، باشد صبور می شویم امــــا
بدون ماه لحظه ها چه بد آهنگ می شود
آقا اجازه
آقا اجازه؟
اصلاً اجازه هست ما دلمان تنگ بشود ؟؟؟؟؟

 

           

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/25 توسط یاسمن |


 

              

 

 

چرا مردم قفس را آفريدند ؟
چرا پروانه را از شاخه چيدند ؟
چرا پروازها را پر شكستند ؟
چرا آوازها را سر بريدند ؟

پس از كشف قفس ، پرواز پژمرد

سرودن بر لب بلبل گره خورد
كلاف لاله سر در گم فرو ماند
شكفتن در گلوي گل گره خورد
چرا نيلوفر آواز بلبل
به پاي ميله هاي سرد پيچيد ؟
چرا آواز غمگين قناري
درون سينه اش از درد پيچيد ؟
چرا لبخند گل پرپر شد و ريخت ؟
چه شد آن آرزوهاي بهاري ؟
چرا در پشت ميله خط خطي شد


صداي صاف آواز قناري ؟
چرا لاي كتابي ، خشك كردند
براي يادگاري پيچكي را ؟
به دفتر هاي خود سنجاق كردند
پر پروانه و سنجاقكي را ؟
.
خدا پر داد تا پرواز باشد
گلويي داد تا آواز باشد
خدا مي خواست باغ آسمان ها
به روي ما هميشه باز باشد
خدا بال و پر و پروازشان داد
ولي مردم درون خود خزيدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولي مردم قفس را آفريدند

         

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14 توسط یاسمن |


 

    

                 

 

 

دفعه ی اول در کوچه دیدمش

 

 گفت: داداشی میای بازی کنیم؟

بعد اینکه بازیمون تموم شد

گفت : تو بهترین داداش دنیایــی

وقتی بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم چشمم

 

 همش او را می دید و می خواستم از ته قلب بگم

 

 عاشقشم ،دوسش دارم اما او

گفت: تو بهترین داداش دنیایــی

وقتی ازدواج کرد من ساقدوشش بودم

بازم گفت: تو بهترین داداشی دنیایی

و وقتی مرد من زیر تابوتشو
  گرفتم  
مطمئن بودم

اگر می تونست حرف بزنه

می گفت: تو بهترین داداش دنیایــی

چند وقت بعد وقتی دفتر خاطراتش
َ
خوندم

دیدم نوشته عاشقت بودم ،دوست داشتم اما میترسیدم بگم برای

همین می گفتم:

                                      تــو بهترین داداش دنیایــــــــــی.......

 

 

                  

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/04 توسط یاسمن |


                             

                             

 

سلام دوستای خوبم

 

امروز من برا کسی که برام خیلی عزیزه تولد گرفتم

 

همه ی دوستانم  رو هم دعوت کردم اگه تو جشنمون شرکت کنین خیلی خوشحال میشم

 

میخوام براش دعا کنم تا سالیان سال

 

سلامت و شاد و سرسبز و خرم باشه زندگی کنه نفس بکشه 

 

          

 

میگما فکر نکنین چون 21 تا شمع رو کیک روشن کردم

 

یعنی 21 سالشه نه بابا شما اگه میخواین بدونین واقعا تولد چند سالگیشه

 

باید عدد 21 رو تقسیم بر 3 کنین به اضافه ی 2 کنین ضرب در 4 کنین

 

اگه گفتین چند سالش شد؟

 

 

             

تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی

 

تولد همه خوبیهاست

 

تولد تمام زیباییهای زندگی

 

امروز روز توست

 

امروز برایت زیباترین گلهای دنیا را خواهم آورد

 

هر چند تو مهربانتر از همه آنهایی

 

همیشه به قداست چشمان تو ایمان دارم

 

چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است ؟

 

چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی را بزاید؟

 

فرشته ای فقط در قالب یک انسان !

 

فقط ساده می توانم بگویم :

دوست عزیزم تولدت مبارک

                     

تقدیم با عشق

 

امروز زیباترین روز و مقدس ترین روز برای ستایش است.

 

و امروز زیباترین غنچه ی باغ محبت پس از فصل ها انتظار

 

از بهاری دیگر بالید و شکفت و سر بر آورد.

 

     

 تولد تو.....

 

تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی

تولد همه خوبيهاست

تولد تمام زيباييهاي زندگي امروز روز توست....

امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را خواهم آورد....

 

   

 

مرسی دوستای خوبم که اومدین

          و

                  مارو تو این جشن تنها نذاشتین

                           امیدوارم بتونم لطف تک تکتون رو جبران کنم

                                                        فدای قدماتون دوستدار همتون

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/02 توسط یاسمن |


 

                               

ببار بارون٬شاید آروم بگیرم

 

ببار بارون٬منم با تو اسیرم

 

تک و تنها زیر بارون می شینم

 

واسه دلتنگی هام ماتم می گیرم

 

ببار ای آسمون٬حرفات ترانه است

 

تو هم مثل منی٬گریه ات بهانه است

 

ببار ای مهربون قلبم شکسته

 

 

ببار ای همزبون٬تنها و خسته

 

صدای چک چک آواز خوندن

 

ترانه تو قفس آوای بودن

 

ببار حالا از این درد زمونه

 

که تنها منو کرده دیوونه

 

بازم دلم کرده  بهونه

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25 توسط یاسمن |


 

        

اگه بگم که قول میدم تا همیشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم

اگه بگم که قول میدم تا همیشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فدای  اون چشات بشم

اگه بگم تو آسمون عشق من فقط تویی

اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم

اگه بگم زندگی مو بذر بهارت می کنم

اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی

اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی

میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه وصال ؟

میشی برام باغبون میوه های تشنه و کال ؟

میشی برام ماه شبهای بی سحر

میشی برام ستاره ی راه سفر؟

ولی بدون هر جا باشی یا نباشی مال منی

 

               

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23 توسط یاسمن |


 

                      

گفتی که میبوسم تو را ، گفتم تمنا میکنم

گفتی اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا میکنم

گفتی ز بخت بد اگر نا گه رقیب آید ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم

گفتی که تلخی های می ، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در او عریان تماشا می کنم

گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا میکنم

گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم

گفتم ز تو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم

 

                 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/19 توسط یاسمن |


                                       

به روی گونه تابیدی و رفتی

مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود

تو هستی مرا چیدی و رفتی...

کنار انتظارت تا سحرگاه

شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی و با ناز و آنوقت

تمنای مرا دیدی و رفتی...

شبی از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم برای قصه ام سوخت...

غم انگیز است،تو شیداییم را

به چشم خویش فهمیدی و رفتی!

چه باید کرد،این هم سرنوشتی ست...

ولی دل را به چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی

تو آنرا به یک پروانه بخشیدی و رفتی...

         

 

صدایت کردم از ژرفای یک یاس

به لحن آب نمناک باران،نمی دانم

شنیدی...برنگشتی...

و یا اینبار نشنیدی و رفتی!

نسیم از جاده های دور آمد

نگاهش کردم و چیزی به من گفت

تو هم در انتظار یک بهانه

از این رفتار رنجیدی و رفتی...

عجب دریای غمناکی ست این عشق!

ببین با سرنوشت من چه ها کرد؟؟؟

تو هم این رنجش خاکستری را

میان باد پیچیدی و رفتی...

تمام غصه هایم مثل بارن

فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم

فقط یک لحظه باریدی و رفتی!

 

 

دلم پرسید از پروانه یک شب

چرا عاشق شدی؟درد عجیبیست!

و یادم هست تو یکبار آنرا

ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی!

تو را به جان گل سوگند دادم

فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من

تو مثل غنچه خندیدی و رفتی!

دلم گلدان شب بوهای رویاست

پر است از اطلسی های نگاهت...